تبلیغات
♥♥ دل نوشته ♥♥
چقدر خوبه که من هستم

چقدر خوبه که نفس میکشم

چقدر خوبه که من هم سهمی ، جایی، تو این دنیای ب این بزرگی دارم

چقدر خوبه که میتونم کارایی انجام بدم، که توسط اون کارا، لبخند رو لبای بقیه بشینه

چقدر خوبه ک میتونم خنده ی پدر مادرمو ببینم

چقدر خوبه که هنوزم که هنوزه وقتی میام خونه، میتونم بوی غذا رو حس کنم

چقدر خوبه که هنوزم میتونم واسه هدفم تلاش کنم، زحمت بکشم

چقدر خوبه که وقتی گلی رو میبینیم، بازم میتونم خم شم و بوش کنم و ازش لذت ببرم

چقدر خوبه که هنوزم میتونم چایی بریزم واسه خودم و بگم بیخیال همه چی، بشین چاییتو بخور

چقدر خوبه که هنوزم میتونم وقتی یه موسیقی گوش میدم، از اعماق وجودم از شنیدنش کیف کنم

چقدر خوبه که حال من با این چیزای کوچیک خوبه

چقدر خوبه که من هم هستم


el.gh



طبقه بندی: دلنوشته هام، 

تاریخ : سه شنبه 24 مهر 1397 | 14:55 | نویسنده : الهه | نظرات

در دلش قاصدکی بود خبر می آورد

دخترت داشت سر از کار تو در می آورد

همه عمرش به خزان بود،ولی در این حال

اسمش این بود: نهالی که ثمر می آورد

غصه می خورد ولی یاد تو تسکینش بود

هر غمی داشت فقط نام پدر می آورد

او که می خواند تو را قافله ساکت می شد

عمه ناگه به میان حرف سفر می آورد

دختر و این همه غم آه سرم درد گرفت

یک نفر آن طرف انگار که سر می آورد

قسمت این بود که یک مرتبه خاموش شود

آخر او داشت سر از کار تو در می آورد


 کاظم بهمنی



تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1396 | 00:25 | نویسنده : الهه | نظرات

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

 سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

 گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

 جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

 نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

 خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

 مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو … من نیستم

 گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

 سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

 کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

 سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

 روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

 حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

 مرد راهم باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

مرتضی عبداللهی


Image result for ‫مجنون‬‎




طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : جمعه 17 شهریور 1396 | 01:39 | نویسنده : الهه | نظرات

گاهی وقتا باید آبپاشو برداری و آب بپاشی رو صورتت و الکی بخندی...

گاهی وقتا باید وقتی دستاتو صابون میزنی، باهاش حبابای بزرگ درست کنی و کیف کنی واسه خودت...

گاهی وقتا باید موهاتو خرگوشی ببندی و وایسی جلو آینه کلیییی ب قیافت بخندی...

گاهی وقتا باید ب هر انگشتت یه رنگ لاک بزنی...

گاهی وقتا باید یه آهنگ خیلیییی شاد پلی کنی و مسخره بازی دربیاری باهاش...

گاهی وقتا باید بری سراغ عروسکات، و یکی یکی بغلشون کنی و قربون صدقشون بری...

گاهی وقتا باید بری دفتر مشق بچگیاتو پیدا کنی و به دست خطت یه دل سیر بخندی...

گاهی وقتا باید سرتو بیاری بالا و به ستاره ها خیره بشی ، شهاب سنگا رو ببینی، به ماه لبخند بزنی...

گاهی وقتا باید وقتی ب خودت تو آینه نگاه میکنی، کلییییی بوس واسه خودت بفرستی...

گاهی وقتا باید همینطور الکی خوشحال بود...شاد بود...


Image result for ‫شاد‬‎


Image result for ‫شاد‬‎


Image result for ‫شاد‬‎



تاریخ : یکشنبه 12 شهریور 1396 | 17:43 | نویسنده : الهه | نظرات

Image result for ‫نازنینم آدم، تو فقط یادم باش‬‎

پـــــس از آفرینــــش ادم خـــدا به او گـــفت :نازنیـــنم ادم ...

بــا تــو رازی دارم ...

انــدکی پیـــشتر آی ...

آدم آرام و نجـــیب آمد پیـــش ...

زیـــر چشــــــمی به خــــــدا مـــی نگریــــــســـــــت ...

محــــو لبخنــــد غم آلــــود خــــدا .. دلش انگار گریست ...

نازنینم آدم !!! قطره ای اشـــک ز چشمان خـــداوند چکیــــد ...

یاد مــــن باش که بــــس تنهایـــــم ...

بغــــض آدم ترکـــــید .. گونه هــــایش لرزیـــد ..

بــــه خدا گفت : من به انـــدازه ی ..به اندازه ی گـــل های بهشـــــــــت ... نه ..

به انـــــدازه ی عــــرش ..نه .. نه .. به انــــدازه ی تنهائیـــــت ...

ای هســـــــتی من دوســـتدارت هستم ...

آدم کولـــه اش را برداشت ..خســته و سخت قدم بر مـــی داشت ...

راهـــی ظــــــــــــلــمت پر شــــــور زمـــــین ..

طفــــلکی بنده غمــگین ادم ..

در میـــــــان لحظـــــه ی جانکاه هبــــــــوط ... زیر لبهـــــــای خدا باز شــــــــنید ...

نازنیــــــنم ..ادم ... نه به اندازه ی تنهــــــــائی من ...

نه به اندازه ی عــــــرش .. نه به اندازه ی گل های بهــــشت ...

که به انـــدازه ی یکــــ دانــــــــه ی گــــــــندم تو فقـــــط یادم بـــــــاش ...

 نــــــازنینم آدم ...نبـــــری از یـــــادم ..

Image result for ‫نازنینم آدم، تو فقط یادم باش‬‎

Image result for ‫نازنینم آدم، تو فقط یادم باش‬‎




تاریخ : شنبه 11 شهریور 1396 | 12:13 | نویسنده : الهه | نظرات
آدم های زیادی را دیده ام...

همه با هم فرق میکنند

همه که یک رنگ نیستند 

زیبایی دنیا به رنگی رنگی بودن آن است!

من نباید فکر کنم

همه باید هم رنگ و عقیده ی من باشند

یا هر که با من فرق میکرد را تحقیر یا تمسخر کنم!

باید یاد بگیرم به رنگ های دیگران احترام بگذارم!

درون یک باغ هم گل شبدر می روید هم رز سرخ!

اما کنار هم و با هم یک باغ را تشکیل می دهند!

فرض کنید باغچه خانه تان فقط یک رنگ داشت 

مثلا فقط سرخ بود یا زرد یا آبی!

بدون شک جذابیت خودش را از دست میداد!!!

پس به رنگ های آدم های اطرافمان احترام بگذاریم!


Image result for ‫عکس گل‬‎


تاریخ : پنجشنبه 9 شهریور 1396 | 09:50 | نویسنده : الهه | نظرات
یکی رد شد شبیه او، پر از ابهام و تردیدم

همین که دیدمش جا خوردم و ناگاه ترسیدم

به یک لحظه تمام خاطرات کهنه ام طی شد

زمین دور سرم گشت و منم آرام چرخیدم

همان چادر، همان هیبت، همان چشمان پر شورش

تمام ارتفاعش را به چشمم در نوردیدم

همین که یادم آمد خنده های بی مثالش را

نمیدانم چه شد بی اختیار از خویش خندیدم

دوباره حال نابی را درون سینه حس کردم

دوباره شعله ور گشته تنور سرد امیدم

ته کوچه به چپ پیچید و یک لحظه نگاهم کرد

مسیرم را عوض کردم درون کوچه پیچیدم

قدم را تند تر کردم رسیدم در کنار او

خودم یادم نمی آید سوالی را که پرسیدم

حواسش پرت بود انگار چادر از سرش افتاد

خدایا کور میگشتم ولی او را نمیدیدم

جهان تاریک شد یک لحظه دیدم رقص چادر را

چو عطرش با نسیم آمد منم در باد رقصیدم

همیشه در خیالاتم دلم مغرور و محکم بود

دو تار از موی او دیدم شبیه بید لرزیدم

عذابی میکشم وقتی به یادش باز می افتم

به او گفتم ببخشید و ولی خود را نبخشیدم

پشیمانی ندارد سود وقتی عاشقش باشی

نباید عاشقش میگشتم اما دیر فهمیدم

سید تقی سیدی


از طرف دوست عزیزم شقاااایق



طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : سه شنبه 7 شهریور 1396 | 20:31 | نویسنده : الهه | نظرات
سر تا پایم را که‌ خلاصه‌ ‌کنند، می‌شوم‌ مشتی‌‌ خاک...!‌ 

که‌ ممکن‌ بود خشتی باشد در دیوار یک‌ خانه 

یا سنگی در دامان یک‌ کوه 

یا قدری سنگریزه در انتهای یک اقیانوس... 
و
یا شاید خاکی از گلدان...! 

یا حتی غباری بر پنجره...! 

اما مرا از این میان برگزیدند برای نهایت 

شرافت 

برای انسانیت... 

وپروردگارم که بزرگوارانه اجازه ام داد به نفس کشیدن 

دیدن...شنیدن...فهمیدن 

و ارزنده ام کرد به واسطه ی نفسی که در من دمید... 

من منتخب گشته ام برای قرب... برای سعادت... 

من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده به انتخاب و تغییر... 

به شوریدن...به عشق...

وای بر من که اگر قدر ندانم... ♥•٠




طبقه بندی: عارفانه، 

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | 20:09 | نویسنده : الهه | نظرات
من شاعرم! حال مرا عالم نمی‌فهمد

جز تو کسی چیزی از اشعارم نمی‌فهمد

کشف جدید روزگار ما تو هستی که

برق نگاهت را ادیسون هم نمی‌فهمد!!! .

سیلاب عشق تو بیاید، حکم ویرانی‌ست‌

سیل است دیگر... بارش نم‌نم نمی‌فهمد

من کشته‌ی عشق تو خواهم‌شد، ولی افسوس

هویّت سهراب را رستم نمی‌فهمد

کلّ شکایت‌های من تنها همین جمله‌ست

معشوقه‌ای که دوستش دارم... نمی فهمد!!!





طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : چهارشنبه 18 مرداد 1396 | 13:47 | نویسنده : الهه | نظرات
روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت


علی اصغر وفادار (استهبانی)





طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : جمعه 6 مرداد 1396 | 20:51 | نویسنده : الهه | نظرات

 اگر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت می برد،


محو طبیعت می شود،


کمتر سخت می گیرد


می بخشد

می خندد

می خنداند ... و با خودش در یک صلح درونی است

او نه بی مشکل است نه دیوانه !


او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سر گذاشته .... و قدر آنچه امروز دارد را می داند

او یاد گرفته است که لحظه به لحظه ی زندگی را


در آغوش بگیرد


@ghalamma



از طرف دوست عزیییییییزم حاااانیه



تاریخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396 | 13:34 | نویسنده : الهه | نظرات



احسااااااس خوشبختی......


ادامه مطلب

طبقه بندی: دلنوشته هام، 

تاریخ : دوشنبه 26 تیر 1396 | 12:42 | نویسنده : الهه | نظرات

 احساس میکنم  دیگر قدرت کلماتم را از دست داده ام....

 احساس میکنم دیگر کلماتم ب دلت نمی نشینند...

 احساس میکنم دیگر کلماتم برایت مهم نیستند...

 احساس میکنم دیگر برایت مهم نیست که چه میگویم...  که چه میخواهم...

 احساس میکنم دیگر برایت مهم نیست ک از حال و روزم باخبر شوی...

 هر بار ب همان سلامتی هایی که در  جواب چه خبرهای بی روحت میگویم، اکتفا میکنی...

 حتی از شنیدن سلامتی هایم هم ذوق نمیکنی... خوشحال نمی شوی...............

 احساس میکنم دیگر نایی برایم نمانده... احساس میکنم دیگر نفسی برایم نمانده... احساس می کنم دیگر پناهی برایم نمانده...

 ای حضرت سرور! نگذار این احساس هایم به یقین تبدیل شوند....

بگذار فقط احساس کنم که دیگر دوستم نداری.... که دیگر دوستم نداری؟؟؟

 

95/5/26



Image result for ‫با تو ام ای رفته از دست.عکس‬‎




طبقه بندی: دلنوشته هام، 

تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1396 | 20:48 | نویسنده : الهه | نظرات

 «انتخاب» دشوار ترین لحظات برای انسان است.

 وقتی «لحظه انتخاب» فرا میرسد، وسوسه ها و تردید ها هم به سراغ تو می آیند، و آن «جلوه» ای را که در یک «برق معنویت» دیده ای، از نظر و نگاهت محو میسازند .

  «چگونه بودن» یکی از همین انتخاب های دشوار است .

شخصیت تو در گرو همین تصمیم ها و برگزیدن هاست . این تویی که خمیر مایه هستی خودرا، با دو دست «انتخاب» خویش، شکل میدهی و میسازی.

   یک شب، در خلوت خویش، رو به آینه ی حقیقت بنشین و با خودت، بی واسطه و بی ریا حرف بزن. تو کیستی؟ چیستی؟ کجایی؟ چه میکنی؟ چگونه ای؟

 تو مختاری؛ پس ناچار باید انتخاب کنی. بزرگی آدم ها به بزرگی انتخاب های آنهاست. 

تو میخواهی بزرگ باشی یا کوچک؟

 این دیگر با خود توست، اما این را هم بدان که انتخاب تو همواره با توست، تا اااااابد، تا همیشه...!!!!



تاریخ : جمعه 16 تیر 1396 | 16:15 | نویسنده : الهه | نظرات

در حالات مقدس اردبیلی رحمة الله علیه نقل کرده اند که مقدس اردبیلی یک شب سحر بلند شد دلو را داخل چاه می اندازد و بالا می کشد می بیند پر از طلا است.

خداوند می خواست او را امتحان بکند. مقدس طلاها را داخل چاه برمی گرداند و رو به آسمان می کند که خدایا احمد از تو آب می خواهد نه طلا. من آب می خواهم که وضو بگیرم و با تو راز و نیاز بکنم.

دوباره سطل را بالا می کشد می بیند طلاست. می گوید خدایا من طلا نمی خواهم،من آب می خواهم. بار چهارم آب در می آید وضو می گیرد و برای مناجات می رود. برای او طلا قیمت نداشت.


مورچه



تاریخ : دوشنبه 11 مرداد 1395 | 17:11 | نویسنده : الهه | نظرات


  بی بال پریدن...

نویسنده: آقای قیصر امین پور

Image result for ‫عکس پرنده در حال پرواز‬‎


ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 6 مرداد 1395 | 00:44 | نویسنده : الهه | نظرات

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است  
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من  نه این که مرا شعر تازه نیست   
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست           
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غرل شبیه غزل های من شود               
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تورا کنار خود احساس می کنم        
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست 
آیا هنوز آمدنت را بها کم است

محمدعلی بهمنی


Image result for ‫عکس گل میخک‬‎





طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : سه شنبه 5 مرداد 1395 | 19:32 | نویسنده : الهه | نظرات

گفتی غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ‌های سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟

 

"قیصر امین پور"






طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : یکشنبه 3 مرداد 1395 | 10:44 | نویسنده : الهه | نظرات

شما منحصر به فرد هستید...

در وجود شما توانایی هایی وجود دارد که تنها مختص شماست و هیچکس دیگر دارای این توانایی ها نیست.

کار های منحصر به فردی وجود دارد که تنها شما میتوانید انجام دهید یا انجام دادنش را یاد بگیرید تا هم خودتان و هم 

دیگران بتوانند و به وسیله ی آن ارزش یابند...



بر گرفته از کتاب قورباغه را قورت بده...

Image result for ‫عکس گل‬‎


تاریخ : سه شنبه 29 تیر 1395 | 18:25 | نویسنده : الهه | نظرات


   سلااااااااااام دوستای گلـــــــــــــــــــم...

این آدرس، وبلاگ دوست عزیزم، سپیده جوووونه...

خوش حال میشیم بهش سر بزنین...

http://sepideh18mehr76.blogfa.com


برای دسترسی راحت تر، توی لینک ها ، آدرسش هست...
فدااااااااااا




تاریخ : یکشنبه 27 تیر 1395 | 23:58 | نویسنده : الهه | نظرات

    کفش هایم را به پا میکنم...

راهیِ جاده ای میشوم که نمی دانم تهش کجاست... که نمیدانم به کجا میرسد... 

دلم شور میزند... شور تورا... شور نبودن در کنار تو را... شور فراموش شدنم  را... 

شور تنها شدنم را ... دلم شورِ دیوانه ای 

چون 

تو را دارد دیوانه ...

راه رفتنِ بدون تو دشوار است... راه رفتن تنها به امید دیدار تو دشوار است... 

راه رفتن با فکرِ تو و غرق شدن در یادِ تو 

دشوار است... کاش این جاده ی تنهاییِ من تمام شود... 

کاش این راه رفتن و نرسیدن به تو تمام شود... 






طبقه بندی: دلنوشته هام، 

تاریخ : جمعه 25 تیر 1395 | 20:15 | نویسنده : الهه | نظرات

گوش هایم را که تیز تر میکنم... صدای بال کبوتران را میشنوم...

چه زیبا عالمی دارند... بال میزنند و بال می زنند و بال میزنند... چه زیبا عالمی دارند...

ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 23 تیر 1395 | 00:08 | نویسنده : الهه | نظرات
تو با قلبِ ویرانه من چه کردی 

ببین عشقِ دیوانه من، چه کردی؟

در ابریشمِ عادت، آسوده بودم

تو با حالِ پروانه من چه کردی؟

ننوشیده از جام چشمِ تو مستم

خمار است میخانه من ، چه کردی؟

مگر لایق تکیه دادن نبودم

تو با حسرتِ شانه من چه کردی؟

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی

سفر کرده، با خانه من چه کردی؟

جهانِ من از گریه است خیسِ باران

تو با سقف  کاشانه من چه کردی ؟


شاعر: افشین یداللهی


 




طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : دوشنبه 21 تیر 1395 | 18:47 | نویسنده : الهه | نظرات

 

چه زیبا عالمی دارم با تو...

چه زیباست رویای بودن با تو...

چه زیباست زندگی کردن با لحظه لحظه ی یادتو...

چه زیباست هوای بودن با تو...

چه زیباست بودن در کنار یاد تو...

چه زیباست غرق شدن درتو... در فکر تو...

چه زیباست نفس کشیدن با امید بودن در کنارتو ...

چه زیباست پلک زدن با امید دیدار تو...

چه زیباست دنیای  بودن با تو ای حضرت ســــــــــــرور...










طبقه بندی: دلنوشته هام، 

تاریخ : جمعه 18 تیر 1395 | 12:16 | نویسنده : الهه | نظرات
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید ... 
دل من گرفته زینجا، هوس سفر نداری ... 
ز غبار این بیابان؟ ...
همه آرزویم، اما ... 
چه کنم که بسته پایم... 
به کجا چنین شتابان؟ ... 
به هر آن کجا که باشد،به جز این سرا، سرایم...
سفرت بخیر اما تو و دوستی، خدا را...چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها به باران، برسان سلام ما را


Image result for ‫عکس گل‬‎



طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : چهارشنبه 16 تیر 1395 | 13:47 | نویسنده : الهه | نظرات

سلااااااام خدای قشنگــــــــــم...
سلااااااام خدای مهربونـــــــــــم...



Image result for ‫عکس/افوض امری الی الله‬‎


خدای خوبــــــــــــــم خیلییییییی ممنون که به ما اینهمه لطــــــــــــــف داری...
خیلیییییی ممنون ک مارو ب مهمونیت دعوت کــــــــــــردی...
الان دیگه آخــــــــرای مهمونیته... همیشه وقتی مهمونی میریم هدیه ای با خودمون میبریم ولی ما ب مهمونیه تو فقـــــــــــــــط با کوله باری از گناه اومدیم ... امیدوارم ک ما رو ببخشی خدای خوبـــــــــم.....
خدایاااااااااااا شکــــــــــــــرت...
عاشقــــــــــــــــــــــــــــتم خداااااااااااااا


Image result for ‫عکس خدایا شکرت‬‎


عیدتون مباااااااااااارک
                                                     


تاریخ : سه شنبه 15 تیر 1395 | 16:12 | نویسنده : الهه | نظرات

دل نوشتــــــــــــــــــه ای  از طرف دوست عزیزم    M.D.sherlin

ادامه مطلب

طبقه بندی: دلنوشته های دوستان، 

تاریخ : یکشنبه 13 تیر 1395 | 19:22 | نویسنده : الهه | نظرات

نمیدانم تو کجای جاده ی رسیدن ب من ایستاده ای...

نمیدانم ک چرا این جاده ب انتها نمیرسد، چرا این جاده تمام نمیشود...نمیدانم...

نمیدانم این دوری کی ب سر انجام میرسد...

نمیدانم این دوری کی ب کنار تو ماندن ختم میشود... کنار تو ماندن برای همیییییییشه...

نمیدانم که تو کجای جاده ی رسیدن ب من ایستاده ای؟؟؟

کجایش هستی ک مرا نمیبینی...

کجایش هستی ک ب حال و روزم دید نداری...از زندگی ام ک نه از زنده مانی ام خبر نداری...

کجایش هستی ک نمیدانی دلم برایت تنگ شده...

کجایش هستی ک اینقد بی رحم شده ای؟

گل قشنگم... ای حضرت سرور... برگــــــــرد







طبقه بندی: دلنوشته هام، 

تاریخ : شنبه 12 تیر 1395 | 19:23 | نویسنده : الهه | نظرات




دل نوشتـــــــــــــــــــــــــــــــه

ادامـــــــــــــــــــــــــه...

طبقه بندی: دلنوشته هام، 

تاریخ : جمعه 11 تیر 1395 | 16:53 | نویسنده : الهه | نظرات
تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.

دانلود آهنگ جدید


دانلود آهنگ جدید